رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت بیست و پنجم :
نفس در سینه ام حبس می شود و نامحسوس نگاهی به مردانی که پشت میز نشسته اند میاندازم .
چند نفری با همگفتگو می کنند و پچ پچ وارانه اطلاعات خود را به دیگری میدهند .
چند نفر دیگر هم که انگار برایشان افت دارد که با دیگری همصحبت شوند مانند مجسمه ابولهول در جای خود نشستهاند .
پس از دقایقی نچندان طولانی ، شاهد پایان جلسه را اعلام میکند و در عرض چند ثانیه اتاق خالی از
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
شاهد رو دستکم گرفتن، اشتباه خطرناکیه❌️✨️
۲ روز پیشزهرا
1عالی بودممنون😁🙏👌👏💕
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
💙✨️
۱ هفته پیشAylar
3شاهد :برو پیداش کن آنا :هاا؟ (چطور دنبال خودم بگردم)😂😂
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
جای آنا بودم قهقهه میزدم ... بی شوخی😂🎀
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0خدا لعنت کنه شاهد و امثال شاهدرو ..آنا جون بدو برو خودتو پیدا کن تو شاهد عوضی رو دست کم گرفتی🤗